گل عشقم سلام :-* . پاره وجودم سلام. دوستدار تمامي گلهاي روي زمين چه احساسي ميتونه داشته باشه وقتي گل باغچه عشقش در اعماق وجودش نفس ميكشه ؟! چه احساس و نعمتي بالاتر از اون كه در روز يكشنبه 5/7/88 من و بابايي صداي تالاپ تولوپ قلب كوچك و پاكت رو پس از 7 هفته شنيديم. موجودي خدايي و حاصل عشق من و بابايي. عزيزم بهار آينده با حضور تو چه بهاري است. گلم بوي بدنت رو از همين الان احساس ميكنم. گلهاي خونه هم وجود تو رو فهميدن و از سر شوق و سپاس، برگهاي تازشون بيش از پيش جوونه زده. همه چي با حضور تو روحاني است. گل عشقم من و بابايي صداي قلبت رو فهميديم. همه زيباييها براي حضور تو مهياست. خانه عشق من و بابايي با حضور تو عاشقانهترين خواهد بود. با آرزوي سلامتي و خوشبختي تو گل عشقم، تا به آغوش كشيدنت به انتظار مينشينيم.
من و تارا خانم برگشتیم با عکسهایی که همیشه خاطره است ...
ادامه مطلب + نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 11:30 توسط انسيه
|
20 روز مادرانه
بیست روزی است که با هم تجربه میکنیم: مادر بودن و فرزند بودن را. سخت ولی شیرین. خیلی خوب تو این بیست روز یاد گرفتم: -بخوابم ولی بیدار باشم و با تغییر صدای نفست بدون توجه به درد بخیهها از جا بپرم. -با شنیدن صدای آروغت شاد باشم. تا به حال اینقدر از آروغ زدن کسی خوشحال نبودم! -شاعر فیالبداهه باشم. ابیاتی هرچند بیمعنی ولی آهنگدار بسرایم تا تو در آغوشم آرام شوی. -اول تو باشی. ظرفهای نشسته، لباسهای چرک، رختخواب نامرتب، تلفن در حال زنگ، حتی صبحانه خوردن با بابایی، همه و همه به فرمان تو و در خدمت تو. -تمام خستگی و بیخوابی شبانه تنها با یک لبخند غیرارادی تو پاک و محو شود. -شجاع باشم و وقتی در آغوشم از درد سرنگ خونگیری گریه میکنی، من خودم را کنترل کنم تا تو به آرامش من آروم بگیری و بعد که به خانه رسیدیم و تو به خواب رفتی، من بغض جمع شده رو خالی کنم.
بیست روز گذشت. فرشته کوچیک من بقیه روزهای زندگیم هم، مال تو و بابایی هست. تو فرشتهای، تو معصومی. وجود تو، زندگی من و بابایی رو خیلی روحانی کرده. نگاهت دقیق، متفکرانه و با معناست. نفست تند و گرم. لبخندهات بیارادی و زیباست؛ انگاری با فرشتهها خوش و بش میکنی. عزیزم قدر این روزا رو خوب میدونم و لذت میبرم چون مثل همه لحظهها، برگشتنی نیستند.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 19:7 توسط انسيه
|
دخترم "تارا"
دخترم ۵ روز از تولد تو گل عشقم سپری شده. خیلیها که پست جدید گرفتند امشب به یمن تولد تو دور هم جمع بودیم. از جمله عمو، دایی، زن عمو، زن دایی، دختر دایی، پسر دایی و مامان و بابا. پدر بزرگ محترم اذان رو در گوش تو اقامه کردند و تو را تارا نامیدیم. تو عکس بالا کاملا واضحه که تارای گلم یه مقدار زردی داری.
تارا در فارسی اصیل به معنای ستاره هست و از طرف دیگه یه اسم بینالمللی با معانی زیر است:
-تارا اسم دخترانه با تلفظ TA-rah میباشد که در زبان هندی/سانسکریت نیز به معنی ستاره میباشد.
-تارا نام روستائی در شرق ایرلند (شمال غربی دوبلین) است. همچنین مسند شاهان ایرلندی تا قرن ششم تارا نامیده میشد. تپه سنگ بلندی که شاهان بر آن مینشستند. برگرفته از این کاربردها در زبان ایرلندی تارا به معنی سرزمین نیز بکار میرود و به دلیل ارتباط این اسم با گذشته و اصالت آن در ایرلند و انگلیس به عنوان اسم دخترانه محبوبیت دارد.
-در آئین بودا تارا الههای است با تمام خصوصیات مثبتی که یک زن میتواند داشته باشد. در افسانههای این قوم تارا نماد ترحم و محبت و گرمابخش جهان است و تمام موجودات از تارا مهر و محبت مادرانه دریافت میکنند. مادری که محافظ همه برابر سختیها و ناملایمات است و محبت و شادی را به دنیا ارزانی میکند. به دلیل تمام معانی مثبتی که به تارا نسبت داده میشود اسم بسیار محبوبی در هند به شمار میرود.
علاوه بر این کلمه تارا در زبانهای زیر هم بکار میرود:
در نقش اسم: زبان ژاپنی: نام نوعی ماهی زبان کردی: توری است که بر سر عروس انداخته میشود؛ ماه اردیبهشت زبان بنگالی: ستاره، آنها
در نقش فعل: شمال انگلیس و اسکاتلند: خداحافظی؛ به امید دیدار فیلیپینی:دعوت از کسی برای رفتن مثل let's go
(...ضمن تشکر از مامان تارا برای تحقیق در خصوص معانی تارا...)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 16:39 توسط انسيه
|
روز موعود پس از 9 ماه انتظار
خاطره روز زایمان رو در ادامه مطالب میزارم:
ادامه مطلب + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 14:55 توسط انسيه
|
من مادر شدم
در صبحگاه روز ۲۰ اردیبهشت ۸۹، ساعت ۹:۵۵ و در روز جهانی مادر، فرشتههای آسمون دخملم رو به من هدیه دادند و من مادر شدم. با کم شدن فرشته من از جمع فرشتههای آسمون، فرشتهها گریه کردند و در آن روز آفتابی باران بارید.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 20:0 توسط انسيه
|
شکرانه
لحظهها، روزها و ماههای در آرزوی تو و در انتظار تو رو به پایان است. نمیدانم دست خدا چه ساعتی از ساعات زندگیم رو برای مادر شدن و پدر بودن همسرم رقم زده. لحظهای که فرشتههای آسمون، دختر قشنگمون رو به ما میسپارن. شکر اون خدایی که من رو به وجود آورد و تاکنون منو از نعمتهای خودش لبریز کرده. نعمت پدر، مادر و خانواده خوب؛ نعمت لحظات خوش؛ نعمت لحظات عبرتآموز؛ نعمت بهترین همسر دنیا و نعمت حس مادری. خدایا برام مهم نیست که دخترم زیبا باشه، دکتر باشه، مهندس باشه؛ منو از نعمت دختری سالم، صالح و شاد بهرهمند کن و کمکم کن مادری باشم از جنس مادرم. براستی بهشت زیر پای کدام مادران است؟! دخترکم... میدونم بعضت بالاخره لحظهای که پا به این دنیا میزاری میترکه و میزنی زیر گریه و من چقدر خودخواهم که عاشق شنیدن صدای اولین گریهات هستم. عزیزم عشقم رو نثارت میکنم تا با عشق تو این دنیا زندگی کنی. تو گل عشق من و بابایی هستی. مطمئنم همونطور که زندگی ۲ نفره بهتر از ۱ نفره بودن هست، ۳ نفره بودن هم بهتر از ۲ نفره بودن هست. فرشته کوچولوی من تو این لحظات برای بابایی خیلی دعا کن. باید ممنونش باشیم که عاشقانه مراقب تو و من بود و گرمای حضورش آرامبخش ما. برای مامان مهین که فراتر از وظیفه مادرانه مثل پروانه دور ما بود هم دعا کن. عزیزم دعا کن واسه تمام دوستان و آشنایانی که سفارش دعا داشتند. تو پاکترینی و خدا رو شکر که منو میزبان فرشتهای چون تو کرد.عاشقانه منتظر ورودت هستیم.
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:0 توسط انسيه
|
سیسمونی (2)
دخمل قشنگم دیگه اون هول و حراسی که تو اسباب کشی و آماده کردن اتاق تو داشتیم تموم شد و همه چی برای ورود تو دختر قشنگم آماده است. هی می ترسیدیم طبق گفته دکترا تو زودتر به دنیا بیای و ما همه چیمون تو کارتون باشه. خدا مثل همیشه کمکمون کرد. یه چند تایی عکس گرفتم که اینجا برات به یادگار می زارم:
ادامه مطلب + نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:36 توسط انسيه
|
در انتظار تو
عزیز دلم خیلی وقت می شه که نتونستم بیام تو دفترچه خاطراتت، لحظات قشنگ این روزا رو ثبت کنم. مامانی، خودت میدونی که از اول سال یه جورایی استراحت مطلق شدم و سر کار هم نرفتم. همش نگرانی سلامتی تو بود و بس و اینکه نکنه زودتر از موعد به دنیا بیای. تو این اوضاع، ماجرای اسبابکشی هم، نگرانیها رو دو چندان کرد. من و تو خیلی باید سپاسگزار بابایی و مامان مهین باشیم. خیلی خیلی مواظبمون بودن و همه اینها لطف خداست که من و تو تا اینجا با هم اومدیم و الان تو هفته ۳۸ هستی. ۳۸ هفته با هم نفس کشیدیم، خوابیدیم، رفتیم و اومدیم. تمامی این لحظات عبادت بود. اینکه خدا از جوار فرشتهها، یه فرشته کوچولو رو هم برای ما به هدیه فرستاده. در انتظار لحظاتی هستم که تو رو سالم و سلامت در آغوش بگیرم. هفته پیش من و بابایی و شما با هم رفتیم دکتر. تو دخمل قهرمان من به لطف خدا، وضعیت خودت رو جوری قرار دادی که میتونم زایمان طبیعی داشته باشم. البته دکتر گفت به خاطر شرایطی که دارم ممکنه درد زایمان طبیعی رو بکشم و آخر سر هم سزارین بشم. بهم یک هفته وقت داد که فکر کنم! و بعد از یک هفته فردا نوبت بعدی ویزیتمون هست و من میخوام تو در پناه خدا به همون سنتی که خودش مقرر کرده به این دنیا بیای.درسته که شاید به خاطر استراحتهای اجباری از لحاظ بدنی خیلی قوی به نظر نیام. ولی میدونم خدایی که تو رو خلق کرده و تا حالا در پناه خودش حفظت کرده، حتما در نهایت طوری مقرر میکنه که به صلاح توست. خدایا دخملکم رو به تو میسپارم.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 11:23 توسط انسيه
|
اندر احوالات من...
قریب هشت ماهه که مبهوت خلقت خداوندی هستم. رنگ و بوی دیگری از زندگی رو تجربه میکنم. حسم، احوالاتم، ظاهرم، نگاهم، همه چی متفاوت اما زیباتر. شاید شبیه تجربه حسی متفاوت رو در زمان ازدواجم سپری کرده باشم. رویارویی با زندگی ۲نفره برام غریب بود. ولی هر روز و هر روز که گذشت، خدا رو بابت عشقی که بهم هدیه داده بیش از پیش شکر میکنم. و حال پیش از ورودش، شکر میکنم نعمت ۳نفره بودن را (و صد البته هر چه بیشتر، بهتر!!!). و اما سال، تحویل شد و کمر درد و دل درد شدید به سراغ آمد. از درد که شکایتی نیست. تنها و تنها نگران سلامتی تو فرشته نازنینم هستم. چه کنیم که ماجرای اسبابکشی هم در این اوضاع، نور علی نور است! من که شدم مدیر برنامه و مشاور امر اسبابکشی! واقعا سخته که هیچ کاری از دست خودم برنیاد و فقط امر و نهی کنم. به خدا سخته. همه کارا افتاده رو دوش بابا شهرام و مامان مهین. عزیزم همه نگران سلامتی تو هستن. به من هم میگن نگران نباش. ولی مامانی تو رو خدا به موقع بیایا. منم سعی میکنم آهنگ "همه چی خوبه، همه چی آرومه، من چقدر خوشحالم ..." رو زمزمه کنم تا مبادا تشعشات استرسم به تو برسه. دوستت دارم نازنینم.
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 14:1 توسط انسيه
|
نوروز 1389
عیدت مبارک مامانیییییییییییییییییییی. سفره هفتسین امسالمون با وجود و حرارت تو چه قشنگ شد. ولی مامانی یادت باشه موقع عکس گرفتن، اونم سر سفره هفتسین نباید خیلی تکون بخوری! البته فقط آدمها هستن که اگه موقع عکس گرفتن تکون بخورن تو عکس تار میافتن ولی تو که فرشتهای... دخملکم مرسی از بابت کمکها و همراهیهایی که بابت درست کردن سفره هفتسین بهم کردی و عذرخواهی من بابت کمردرد و دل درد شدید اولین روز سال جدید. هفتسین پوشکی و تمام اجزاء سفره هفتسین امسالمون به عشق تو درست شده. من و بابایی عاشقتیم. تو برکت سفره و زندگی ما هستی. با ورود تو به زندگیمون ، لحظه لحظه طعم برکت و عشق رو حس میکنیم. معجزه که میگن خیلی عجیب و غریب نیست؛ عزیزم تو معجزه هستی. الان سی و دومین هفته از زندگیتو تجربه میکنی. تمام این لحظات دست خدا و حضور فرشتهها رو به بهانه وجود تو نازنین، تو زندگیمون کاملا حس میکنم. برات بهترین آرزوها رو دارم. امیدوارم به موقع و صحیح و سالم تو آغوشم نوازشت کنم. حالا که همدم فرشتهها هستی، واسه بابایی هم کلی دعا کن. ای خدا.... شکرت بابت تمام نعمتها و از جمله دو نعمت عشقی که در زندگی بهم هدیه دادی. دخملکم و شهرامم رو به تو میسپارم و سلامتی، شادی و سعادت آنها رو از تو خواستارم. به امید هفتسین سال آینده با یه دخمل تو بقلی و نه یه دخمل تو دلی!
اینم از کاردستی مامان و هفتسین پوشکی امسالمون:
+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 23:21 توسط انسيه
|